آن کودک معلم توست

«آن کودکان سرطانی می میرند زیرا که هنوز کسانی هستند که عاشقانه اندک توان شبانه شان را برای عشرت طلبی های این دنیای فرسوده که می پرستند، گذاشته اند. کسانی هستند که دلخوش زر و زور بر این زمین چسبیده اند؛ کسانی هستند که خدای را تنها برای این دیجور می خوانند تا نگه دارد این سرا پرده پاره ی وهم را بر سرشان؛ آنها می خواهند و تقاص خواستن ها ماندن در این عالم است، تا کودکی در آن، سهم همه ی فرسایش را، سهم همه ی رنج ها را به تن معصومش بدهد تا هرکس می بیند، بداند آن گونه مهتابی اثیری به این عالم نماند.
آن کودک، معلم توست تا از رنجش از غفلت خودت که این عالم را بی رنج فرض کردی برخیزی. برخیزی! آری دگرگونه برخیزی...
و اگر عالم ِ رنجی را برای کودکی و کودکی های این بشر نمی توانی تمام کنی، ‌حداقل عالم ِ رنج خودت را در پیش خودت تمام کن؛
آن موقع است که این معلم کوچک، از مکتبش نتیجه گرفته و تو را به خدایت متصل کرده...»

(شارمین میمندی نژاد)

جهان من هم در کنارت بمیرد

در این مسیر اگه به خودت گفتی که "این کسی که این گونه مُرده، جهان من هم کنارش بمیره" دیگه خودخواهی نمی مونه...

اگر دیدی یک کودکی گرسنه است و گفتی "بمیرم برات که گرسنه ای، چرا این دنیا به آخر نمیرسه؟!" این درسته... اما اگه بیای بگی "ای کودک من تو را می نوازم تا حق الناسی داده باشم و حق اللهی ادا کرده باشم" این به درد نمی خوره! این خودخواهی توشه.

«شارمین میمندی نژاد؛ رهیافتی به درون»

ماجرای به تاخیر افتادن عمل رامین

دیروز (چهارشنبه، 20 دی) از ساعت 11:30 تا دقیقا 1:30 تو کوچه پس کوچه ها ی محله رامین دنبال رامین و شناسنامه ی باباش بودیم. رامین دیروز عصر نوبت عمل داشت. مجرای اشک چشم راستش بسته شده. از یکشنبه نوبت گرفته بودیم براش. از صبح خانم ابراهیمی تو بیمارستان دنبال کاراش بود.آما سرآخر خبر داد که رامین بدون شناسنامه عمل نمیشه. ما هم رو حساب تفکر مثبت تو دلمون گفتیم: بیخود کردن. مگه دست خودشونه.شناسنا مه رو از یه جایی پیدا کردیم و دیدم ساعت نزدیک 2 شده.تو همون مدت داخل ماشین من و خانم نقدی به هرکی شد زنگ زدیم تا یه راهی برای نبود شناسنامه ی رامین پیدا کنیم.اما پیدا نشد و با نهایت اعتماد بنفس رفتیم بیمارستان. نگهبان ورودی که مرد خیلی خوبی بود کمی بهمون راهنمایی داد. مثلا گفت بدون شناسنامه عمل نمیشه(خدا خیرش بده کمک بزرگیه خودش).راه حل دومی که جلوی پامون گذاشت این بود که برین دادگستری حکم قضایی بگیرین. خب 2 تا مشکل داشت.یکی اینکه ساعت 2 دادگستری ای باز نبود دوم این که بنده رو صدا زد بیرون و گفت: ببین اگه اینی که من میبینم پدر رامینه، با همین وضع ببرینش دادگاه عمرا قاضی بهتون حکم بده(بازم دستش درد نکنه.بالاخره خودش راه حله دیگه).
اما یه راه سومی هم داشت. اینکه دکتر برامون جراحی رو مهر اورژانس بزنه. ما هم صبر کردیم تا پزشک رسید.تو 2 دقیقه آنچنان قشنگ هر سه ی ما رو ..


بگذریم.دکتر مهر اورژانس رو نزد و عمل به همین راحتی کنسل شد.
راهی نداشتیم، هر سه راه ممکن نبود. تنها راه پیش رو یک چیز بود. گرفتن شناسنامه مجدد برای رامین. اما با چه شرایطی؟ میگم حالا.باقیشو بخون.
صبح امروز یعنی 21 دی 92 خانم نقدی ساعت 9 تماس گرفت و گفت: دارم میرم دفتر پیشخوان دولت (محترم) الکترونیک.
پانزده دقیقه بعد تماس گرفت که برم دنبال پدر رامین (سخت ترین کاری که تو عمرا انجام دادم بخدا)، بگذریم.با بابای رامین ساعت 12 ظهر رسیدیم دفتر پیشخوان. حالا متصدی میگه: شناسنامه مادر و پدر...
میگم شرمنده فقط مال پدرش هست
میگه:خوب برو درخواست رو تنظیم کن
رفتیم فرم رو پر کنیم. میگم آقای ج مشخصات مادر رامین چیه؟ میگه:
راستش نمیدونم (اول یه اسم سخت گفت که یادم رفت) بعد گفت گلی. گفتیم خب فعلا نمی خواد. بیا بریم محضر سندش رو تنظیم کنیم برگردیم یه کاریش میکنیم. بعد از اینکه از محضر برگشتیم متصدی دوباره می پرسه: اسم مادر لطفا. (قربانی ابراهیم که نبوده از رو هوا اومده باشه).

میدونید اسم مادر رامین رو چی گفت: گل بانو (آخه چرا، چرا نمیتونه حتی اسمی که نیم ساعت پیش گفته رو حفظ کنه؟ شما بگین)
خلاصه زدن گل بانو.دعا کنین تو اسناد قبلی هم همین باشه که درد سر نشه.
این همه نالیدم بزارین خبرای خوش رو هم بدم.اینکه دو ماه دیگه دوتا شناسنامه ی خوشگل میاد در خونه ی خودمون.یکی به نام رامین و یکی هم به نام پوریا داداش بزرگش و اینکه از سال دیگه می تونن برن مدرسه. و اما خبر خوب دوم اینکه با رسیدی که الان داریم میتونیم یکشنبه بریم ثبت احوال و یک معرفی بگیریم برای بیمارستان و ایشالا چهار شنبه ی دیگه رامین رو عمل کنیم. خیلی حرف زدم. براش دعا کنید که خیلی تنهاست. فکر کنم حتی کسی رو نداشته باشه که براش دعا کنه. حق بدین این رو بگم. شاید با خودت بگی اگه پدرش به فکرش نبود که نمیومد باهام امروز. اما اگه بدونی که پدرش اومد تا شناسنامه درست شه و بره کارای یارانه هاشو انجام دیگه قطعا حقو میدی بهم..

(عمو مرتضی)

من در وجود این بچه ها معجزه میبینم!


هر بار که میام یک چیزی برای من دارن!
امروز وقتی دست و پاهای یخ زده بچه ها رو دیدم،
وقتی دیدم که چطور مث پرنده های بی پناه به خاطر یه عده ....
حتی تو خونه خدا هم راه ندارن!،وقتی قفل در مسجد رو و لبخند های خانم ایزدی رو از پشت شیشه دیدم...
دلم میخواست بمیرم!حالم داشت از خودم برای این همه عجز و ناتوانی به هم میخورد!
درحالی که بچه ها داشتن بازی میکردن و هرکدوم یه ور میدوییدن،نشستم یه گوشه و مدام علامت سوالا تو ذهنم چرخ میخورد...
برای یک لحظه واقعا حس کردم به درد نخور ترین موجود دنیام...
یهو دیدم خواهر کوچولوی آرزو(اسمشو نمیدونم،توی عکسها هست کنار آرزو و زهرا) با اون صورت قشنگ و زیباش اومد و همینجوری بی مقدمه بهم گفت:
"...خاله منو بغل میکنی؟؟..."
و بعد دستاشو باز کرد و منو در حالی که هنوز تو شوک بودم و هاج و واج بهش نگاه میکردم محکم بغل کرد!
تا چند دقیقه منو بغل گرفته بود...
هیچی هم نمیگفت...

چیزی نمیتونم بگم...به اینکه کلمات خائن هستن و نباید بهشون اعتماد کرد ایمان دارم...
عظمت ها هرگز تو کلمات نمیگنجن!
من امروز عظمتی رو تجربه کردم تو آغوش این دختر!
چیزی شبیه مکاشفه!

(زهرا امیر)

کلاس خانه علم در حیاط مسجد

امروز طبق هماهنگی و توافق قبلی با بچه ها همگی رفتیم برای یک حرکت اعتراضی توی مسجد!صبح وقتی که رسیدیم دیدیم که بچه ها همه توی اتاقک کوچیکی که تازه توی حیاط مسجد ساخته شده کز کزدن و از سرما به هم چسبیدن!وقتی رفتیم توی اتاق و دست و پاهای کوچولو یخ زدشونو و بی حالیشونو دیدیم خونمون به جوش اومد!دیگه برای کاری که میخواستیم بکنیم شکی نداشتیم!در حالی که خانم ایزدی عزیز(خادم مسجد) از پنجره اتاقش داشت با لبخندی ملیح ما رو نگاه میکرد رفتیم و زیرانداز ها رو درست جلوی در قفل زده مسجد پهن کردیم و بچه ها رو آوردیم نشوندیم اونجا!در حیاط رو هم باز گذاشتیم !منتها چون هوا کمی سرد بود و بچه ها لباس مناسب نداشتن خیلی نتونستیم نگهشون داریم!کمی که مینشستن بدو بدو میدویدن سمت آفتابگیر مسجد تا گرم بشن!برای اینکه امروز هدر نره و بچه ها هم مشغول باشن اول خاله شیما کلی بهشون نرمش و ورزش داد!شبنم رو بغل گرفتم ..قلب کوچولوش تند و تند توی سینه اش میزد! :) این خوب بود! بعد از اون با خاله نرگس و خاله شیما و عمو مسعود عمو زنجیر باف بازی کردیم(البته عمو مسعود زیر بار نمیرفت!چه معنی داره آقایون عمو زنجیر باف بازی کنن؟ :) )اما بعد همراه شد :) بعد با بچه مسابقه های جالب اجرا کردیم مثلا:هر کار من میکنم شما برعکسشو انجام بدید! این یکی خیلی جالب بود!و بچه ها رو هیجان زده کرد!بعد هم پانتومیم بازی کردیم!به بچه ها کیک و آبمیوه دادیم و در نهایت خاله شیما و خاله نرگس از روی مجله هایی که به بچه ها داده بودیم براشون شعر و قصه خوندن!ماجرای جالب امروز این بود که عمو مرتضی که اومده بود تا بابای رامین رو برای امضای رضایت نامه عمل پسرش ببره بیمارستان،وقتی داشت با خاله شیما صحبت میکرد یهو شبنم کوچولو اومد و با یه حالت طلبکارانه ای البته به شوخی بهش گفت:تو چی داری میگی به مادر من!هان؟با مامان من چیکار داری؟؟! :) همراه با یه چشمک به من! ;) (مادر شبنم چند سالیه که فوت شده)...نهایتا هم بعد از رفتن بچه ها منتظر حاج آقا(امام جماعت مسجد)شدیم و ایشون که تشریف آوردن باهاشون برای کارهای خانم ایزدی و اینکه ما رو بیرون کردن صحبت کردیم...گفتیم که مسجد خونه خداست و نباید درش به روی عزیزترین مخلوقات خدا بسته باشه!گفتن این بچه ها نجس و پاکی حالیشون نمیشه!گفتیم اینا فقط لباساشون کثیفه!گفتن:تو مسجد پوست کیک و آبمیوه ریختن!آشغال مداد تراش و پاک کن!(در صورتی که معلم ها همیشه بعد کلاس کلا مسجد رو جارو میزنن!)گفتیم:اگه مسجد خونه خداست که باید درش به روی همه باز باشه و اگه صاحاب داره که هیچی!گفتن :مسجد جای نمازه!گفتیم:این بچه ها بزرگترین عبادتن!اگه اینجا نیان کجا رو دارن که برن؟؟!!هیچی نگفتن...امروز چند جا هم برای اجاره خونه سر زدیم!یکی دو جای خوب پیدا شد...

(زهرا امیر)

خانه به دوش !

امروز (پنجشنبه 21 دی ماه 91) از اولین ثانیه ، خانوم ایزدی به شدت باهامون بد عنقی کرد (درب مسجد رو قفل زده بود و به هیچ عنوان حاضر نبود بازش کنه)! 
 
  

خواهش کردیم (در حد التماس) و البته با وساطت مغازه دارهای محل ، حالا ما اینهمه راه اومدیم اص...لا هیچی ، شما دلتون میاد این بچه ها درسشون عقب بمونه؟ ؟ ؟ شنیدیم و شنیدیم از اینکه اینها لباساشون کثیفه و مسجد رو کثیف میکنن ، از اینکه اینها ادم نمیشن ، از اینکه درس نخوندنِ اینا به من هیچ مربوط نیست و خیلی چیزهای دیگه !!
خلاصه که قول دادیم که جونِ ما و جونِ وسایل مسجد تا اجازه داد برای اخرین بار کلاسمون رو اونجا برگزار کنیم !!
 
  

بعد از کلاس همگیمون جمع شدیم برای پیدا کردن یه ساختمون برای رهن و اجاره (فعلا فقط میگردیم !) 

حکایت همچنان باقیست

امروز با عمو مرتضی رفتیم دنبال رامین و پدرش که ببریمش بیمارستان ُساعت ۳ نوبت عمل داشت 

ساعت۱۱  

ما تو محله کشاورزیم از درد سر دنبال رامین گشتن تو خونه خودشونُ خونه مادربزرگش و پارک محل که بگذریم خانم ابراهیمی زنگ زد و گفت بیمارستان بدون شتاسنامه پذیرش نمی کنه با رییس بیمارستان هم حرف زده بود به هر شیوه ای که میدونستیم متوسل شدیم زنگ زدیم به دوست واشنا که شاید فرجی بشه که نشد  

رامین رو بعد از چند بار متراژ کردن محل تو پارک پیدا کردیم موهاشو  با اب به قول خودش فشن کرده بود لباسهاشو تو همون پارک تنش کردیم ولی راضی نشد کلاه سرش بذاره(اخه موهاش خراب میشد) 

ادامه مطلب ...

یک روز دیگر با رامین

برداشت اول

باید دیروز می بودید و رامین رو می دید، هر لحظه ای که با اون بودیم برای ما سرشار از شادی و خاطره بود....

قرار بود رامین رو به علت مشکلات تنفسی و سرماخوردگی، ببریم پیش یک متخصص اطفال تا برای عمل چشمش تاییدیه بگیریم و یک چکاپ عمومی بشه. صبح که رفتیم دنبالش با ما نیومد، گفت می خوام برم مسجد، کلاس دارم. ما مونده بودیم مات ومبهوت، هر چی هم میگفتیم تو رو به عنوان نماینده بچه ها میخوام ببریم بیمارستان کودکان، قبول نمی کرد که نمی کرد، تا اواخر کلاس منتظر موندیم تا راضی شد با ما بیاد.

برداشت دوم

سوار ماشین عمو احمد شدیم. براش دو تا کتاب برداشتیم تا داخل ماشین بخونیم. اصرار داشت کتاب ها رو بده به من، مال خودم باشه. گفتیم باشه مال خودت. هر دو تا شعر بود، شروع کردم به خوندن یکی از کتاب ها، گفت آهسته بخون، من هم می خوام تکرار! مصراع مصراع می خوندم و رامین عزیز با آرامش نشسته بود و تکرار می کرد. علاقه خاصی به شعر داره.

برداشت سوم

یکم که گذشت دیدیم رامین داره زیر لب چیزی می خونه، گفتم رامین چی میخونی؟ می شه برای ما بلند بخونی؟

خیلی با احساس شروع کرد به خوندن آوازی که داشت زمزمه می کرد. گقتم رامین اجازه می دی صدات رو ضبط کنم؟ خوشحال شد.

دوبار گوشیمن زنگ زد (یکیشون زهرا امیر بود)، هر دو بار گفت گوشیت رو بده به من و شروع کرد به خوندن، خیلی جالب بود هر باری که می خوند مثل همون دفعه اول پرشور و احساس بود! انگار هر آدمی براش یک مفهوم متفاوتی داشت، برای هرکسی یک احترام خاصی قائل بود (چیزی که ما بزرگترها به راحتی فراموش کردیم) این رو چندبار دیدیم، یکبار دیگش هنگامی بود که پس از خداحافظی ما با خانم افشاریان (از کارمندان بیمارستان) بهش دست داد. ازخانم دکتر هم که خداحافظی کردیم؛ همین کار رو کرد، خیلی راحت و بی هیچ ادعایی دستش رو برد جلو و دست داد.

برداشت چهارم

دیروز فهمیدیم رامین علاقه خاصی به کتاب داره. اون دوتا کتاب داخل ماشین رو که یادتون!... اتاق خانم افشاریان که رفتیم، وقتی صحبتمون تمام شد دیدیم رامین داره یک کتاب رو ورق می زنه، گفتیم رامین این کتاب مال شما نیست. با بی میلی کتاب رو گذاشت روی کتاب های دیگه. خانم افشاریان کتاب روبه رامین هدیه داد و اون خیلی خوشحال شد.

در طبقه پایین بیمارستان، نزدیکی پذیرش یک نمایشگاه کتاب برقرار بود، رامین شروع کرد به اصرار که عمو احمد برام کتاب بخر!......


مبصر بازی !

سه نفر از دوستان فیسبوکی به جمع معلم ها پیوستند : عمو احمد ، عمو محمدرضا و خاله هنگامه ی عزیز  

................................ 

امروز تعداد دانش اموز ها زیادتر از همیشه بود ، به دلایل مختلف از جمله اینکه صبح رفتیم در تک تک خونه ها و صداشون کردیم، دوم اینکه  دوجلسه است  که بهشون دفتر دادیم و به قول خودشون بهشون مشق میدیم  و این خودش واسشون انگیزه ایجاد میکنه (به خاطر دفتر و مشق نوشتن هم که شده میان !)  

  

 

خاله پریسا و خاله شیما و عمو احمد رفته بودن دنبال بچه ها و من و خاله زهرا توی مسجد بودیم ، پیشنهاد دادم به جای انتظار کشیدن ، ورزش کنیم ! هم اینکه واسه سلامتیشون خوبه و هم تخلیه انرژی بشن و دیگه کلاس رو روی سرشون نزارن !  حرکات کششی انجام دادیم و دراخر هم عمو زنجیر باف بازی کردیم (با صدای چی؟ میو میو !)    

 که یهو سر و کله ی خانم ایزدی پیدا شد و بچه هارو دعوا کرد که بشینین شما اومدید اینجا فقط سواد یاد بگیرین !!! بدون توجه بهش گفتم بچه ها بیاید نقاشی !!! (مثه همیشه دورم جمع شدن)

 

امروز بعد از مدت ها (سه ماه) ایرج اومده بود (تو پست های قبلی توضیح دادیم که چی شد دیگه نتونست بیاد  ، امروز با دیدنش واقعا خوشحال شدیم )

پنج تا شاگرد جدید هم اومده بودن (ارش ، رعیمه و گلناز و چند نفر دیگه) 

 

 

یکی از بچه های جدید یه سری مداد رنگی رو توی کلاهش قایم کرده بود ، وقتی که فهمیدم؛ با یه سری بازی و شعر ، خودش رفت گذاشت سرجاش ! بعد از چندین دقیقه ، امید به گوش خانوم ایزدی رسونده بود و ایشون اومدن کلی دعوا راه انداختن که ما بچه دزد رو راه نمیدیم !!! بردمشون اونطرف تر باهاشون حرف زدم و گفتم  ما اومدیم اینجا مفهوم همین چیزا رو با بازی و شعر وووو بهشون یاد بدیم ، گفت باشه پس دیگه نمیام اما حدودا نیم ساعت بعدش یکم کلاس شلوغ شد (بچه های مهد ) داشتن بازی میکردن و عمو احمد بالای سرشون بود که دیدم خانوم ایزدی یهو اومد و شتتتتتتترق زد تو گوش یکی از بچه ها ! اروم زد اما !!!‌ خیلی عصبانی شده بودم و محترمانه از فضای مهد بیرونشون کردم (عمو احمد که همینطور هاج و واج مونده بودن!!!)

بهانه گیری های خانوم ایزدی واقعا قابل تحمل نیست ، به یکی از بچه ها (امید) گفته که هرکی اذیت کرد بیا به من خبر بده تا بیام حسابشو برسم !! خیلی سعی کردم با امید به این توافق برسیم که خبرکشی کار خوبی نیست اما متاسفانه نشد چرا که تشویق های پوچ خانوم ایزدی انگار کارساز تره ! (امیدوارم  به کمک معلم های دیگه یه راه حلی برای این موضوع پیدا کنم ! )  

 

   

 

راستی امروز به بچه ها شیر و کیک هم دادیم :)  

شماره کفش ...

     چند روزه قراره برای بچه ها کفش خریده بشه ، امروز خانوم ترحمی خودشون بودند ، روز هایی که خانوم ترحمی خودش هست ، بیشترِ بچه ها میان کلاس (نمی دونم چرا اینجوری هه ) ، من هم وقتی دیدم خیلی هاشون اومدند با خط کش اندازه پای بچه ها را گرفتم تا براشون کفش بخریم .


    بعضی هاشون که حداقل یه کفش داغون داشتند که اندازه شون بود ، شماره همون کفش را نوشتم ، و پای بقیه که کفش های بزرگ تر از پاشون پوشیده بودند و یا کفش نداشتند را با خط کش اندازه گرفتم و اندازه شون را به سانتی متر یادداشت کردم .


    

.....


   هر وقت میرفتم دنبال بچه ها ، به این فکر میکردم که اینا با این وضع که در و پنجره خونشون شیشه نداره ، چجوری زندگی میکنند ؟!


  اون هم با این زمستون و هوای سرد !!!


  یه بار به ذهنم رسیده بود که شاید اصلا شب نمی خوابند .


    امروز با خانوم نقدی و آقای پلیانی رفتیم دنبال بچه ها ؛ جلوی خونه ی رامین بودیم ، یه پسره اومد و با من صحبت کرد ، در مورد اینکه وضع مالی خونواده رامین خیلی خرابه و از این حرف ها ؛ اون میگفت اینا اصلا شب ها نمی خوابند !!! 


   از سرما شب ها نمی خوابند ! به جاش صبح تا ظهر خوابند !!!


   ----------------------------

   خانوم نقدی میگفت بچه ها یکی از دخترها را اذیت میکنند ، بهش میگن معتاد !

   بچه ها گفته بودند پدرش و خاله اش معتادند و خودش هم  "  حَب  "  میندازه !!!


   خانوم نقدی بعید میدونست حرف بچه ها درست باشه ، ولی من بعدش فکر کردم ، شایدم برای تحمل سرمای شب این کار را میکنه !


   چرا بچه ها به بقیه چنین چیزی نمیگن ؟


    به هرحال به نظر من باید پیگیری کنیم ببینیم راسته یا نه ، اگه یه دختر بچه تون اون سن و سال معتاد بشه ! واقعا معلوم نیست سر آینده اش چی بیاد !!!


 

خدا را جستجو می کردم

در گذشته ای نه چندان دور نشسته بودم و خدا خدا می کردم!

خدا را می خواستم، حضورش را، آثارش را!

نعمت های اطراف من زیاد بود،

خانه ای داشتم، خانواده ای، پدری، مادری، خواهر و برادری، دلگرمی های بسیار...

دانشگاهی می رفتم، ورزشی می کردم و ...

دوستانی داشتم که لحظات خاطره انگیزی را برایم به ارمغان آوردند...

نفس می کشیدم و  می گفتند زندگی می کنی!

 روز به روز پیشرفت های فردی داشتم که دیگران را بیشتر از خودم راضی می کردم،

راضی از اینکه به ایده آل های بشر امروز نزدیکتر می شوم،

در آینده ای نه چندان دور مدرکی، اسم و رسمی و...

*

اما انگار همواره گم شده ای داشتم...

رسالتم را دراین دنیا گم کرده بودم...

انسانیتم مجهول شده بود، مجهول تا بی نهایت!

خدا خدا می کردم و منتظر نشسته بودم!

در انتظار بی تلاش، چیزی وجود نداشت!

*

اندکی برخاستم، هستی هم برخاست،

شروع کردم به دیدن، دیدن آن چیزهایی که تا به حال ندیده بودم،

دنیایی بس شگرف که از دیده ها پنهان است!

چشمانی می خواهد و دلی مشتاق!

ذوقی می خواهد و شوری عصیان!

*

کودکان این سرزمین چندان هم پنهان نیستند!

*

تنها دلی آگاه می خواهد.

حال کمی آن ها را می بینم، می شنوم، حس می کنم...

همین اندک هم برای من به اندازه یک دنیای بی وسعت معنی دارد!

کاسه دلم کوچک است و طاقت این همه زیبایی را ندارد...

*

حال تنها دعایم این است بار خدایا سینه ام را برای دیدن این همه زیبایی فراخ گردان، لیاقتم ده که از آن ها بیشتر بیاموزم....

آن ها فرشتگان تو بر روی زمین اند، برای نشان دادن وسعت بی کرانه حکمت تو....

 

 

 

 

رامین (2)


   امروز با عمو مرتضی رفتیم تا هم رامین رو به خاطر مشکل عصبی اش ببریم دکتر و هم براش کفش بخریم.


   رامین چند سال پیش وقتی کوچیکتر بوده(البته به گفته مادرش)از پشت بوم میفته و سمت راست بدنش تقریبا فلج میشه.


   براش یه جفت کفش نو خریدیم البته امیدواریم که کسی ازش نگیره و نفروشه و دود نکنه بره هوا!!..


   اونم پالتو منه تنش :) (عکسش تو پست قبلی هست ) امروز همه یه عالمه به ما حس خوبی دادن. اول از همه دکتر پیام ساسان نژاد متخصص مغز و اعصابه که وقتی صبح رامین رو بردیم پیشش واسه ویزیت، هم خیلی مهربون بود هم از مکث های یهویی توی حرفاش معلوم بود خیلی داره توی انتخاب کلمه هاش دقت می کنه که رامین از چیزی نترسه. بعدش نگهبانای بیمارستان خاتم الانبیان که وقتی واسه چشم رامین بدون وقت قبلی رفتیم اونجا به ما یه نامه دادن که دکتر متخصص رامین را ویزیت کنه. بعدش هم یکیشون اومد و خیلی یواشکی یکم پول در حد وسع خودش به عمو مرتضی داد.


    البته دیگه آخرش یه ذره دلنگرانی هامون با فهمیدن این نکته که رامین باید چشمشو عمل کنه زیاد شد، مخصوصا که پول عملش 450 تومن می شه و برای انجام عمل هم رضایت پدر لازمه. حالا تا اینجا که باباش قول داده بیاد و امضا کنه و مامانش هم قول داده هر شش ساعت یک بار قطره توی چشمش بریزه، اما از حرف تا عمل ...


+خاله پریسا




رامین

  

   یکشنبه عکس رامین را که به علت نداشتن کفش  نمی تونست بیاد کلاس و میخواست پابرهنه بیاد کلاس را روی این وبلاگ و فیس بوک خانه ی علم گذاشتیم .


  یکی از دوستان خیر مقداری پول به حساب خانه ی علم ریختند تا برای رامین کفش بخریم .


    امروز خاله پریسا رامین را به خاطر مشکلی که داشت بردند بیمارستان قائم (عج)  تا دکتر ویزیتش کنه ؛ ایشون امروز برای رامین کفش خریدند اما تنها رامین نیست که مشکل نداشتن کفش و لباس داره ، بیشتر بچه های کلاس همین مشکل را دارند .


  بقیه بچه ها که کفش دارند ، کفش خودشون نیست ، از دوستشون ، خاله شون ، یا یکی دیگه میگیرند و میان کلاس ؛ تازه اون کفشها هم اصلا مناسب این فصل نیست !

 

 

    قراره انشاا... هفته آینده با کمک هایی که شده و میشه برای بقیه بچه ها هم کفش خریداری بشه .

 

  اگرچه دوستان کمک میکنند ولی باز هم مشکل بچه ها زیاده ، هنوز بخاری نداریم ، مشکل مکان هم که هنوز پا برجاست .


     منتظر کمک های شما دوستان ، هستیم ...



در ادامه :

 

   رامین در بیمارستان ...


  

    

  


 


چرا عکس های این بچه ها را

بیانیه - پاسخ به پرسش های متداول (!؟)

---
پاسخ: دوست عزیز، این بچه ها از نظر ما اونقدر بزرگ و زیبان، که ما در برابر اون ها فقیریم، اونا معلم های ما هستند...
اعلام می کنیم:
اول اینکه این بچه ها هیچ فرقی با بچه های دیگری که دور خودتون می بینید، از نظر ما ندارند و اونا خواهر و برادر و حتی برای برخی از ما فرزندان مون هستند. ما عکس بچه های خودمون رو می گذاریم در خونه علم مجازی خودمون. شما اومدید به خونه ما و دارید عکس بچه های ما رو می بینید و این کم لطفیه که از ما بخواهید فرشته های خونه مون رو که اینجا رو برای اونا درست کردیم، توی یه گنجه پنهان کنیم. ما از این جهت عکس این بچه ها رو می گذاریم که اینا همون بچه هایی اند که خیلی از ماها تو روز مرگی هامون از کنارشون رد میشیم، بدون اینکه بدونیم وجودشون چقدر خدایی و ملکوتیه.
دوم اینکه ما اینجا هستیم تا دنیا این بچه ها رو ببینه و اعلام می کنیم به دنیا که این بچه ها تنها نیستن و ما کنارشون هستیم تا در تنهایی خودشون مبادا سر از راهی در بیآرن که جامعه خواب ما غلامرضا خوشروها و خورشیدها و... رو به اون راه فرستاد و بعد در سنگدلی تمام حکم مرگ شون رو صادر کرد و در اعدام شون خندید. ما اینجا هستیم تا بگیم نمی خوایم بچه های تنهای این سرزمین در نبود ما هم صحبت مواد فروش محله شون بشن و نمی خوایم فردا معتاد یا بزهکاری باشن که به ما بگن وقتی بچه بودیم کجا بودید و چرا نیومدید دستمون رو بگیرید.
سوم اینکه داوطلب های ما عمر و وقتشون رو عاشقانه برای این بچه ها می گذارن تا یه روزی اونا رو در بلندترین قله های افتخار برای این سرزمین ببینند. چرا که ایمان داریم اینها کودکانی هستند که این سرزمین مال شونه و برای اوناست و یه روز همین ها این سرزمین ویرانه رو که دیگران برای ما به میراث گذاشتن، خواهند ساخت و آبادش خواهند کرد. ما ایمان داریم که آینده ایران با این بچه ها زیبا خواهد شد.
چهارم اینکه سراسر وب پر است از عکس های رنج و تنهایی کودکان و حال آنکه در خانه ما تنها تصویر شادی کودکان را به نمایش می گذارند چرا که اینجا دانشجویان داوطلب ایرانی کمر همت بسته اند تا اشک کودکی در نبودشان بر زمین نغلطد.
آخر اینکه ما عکس این بچه ها رو برای این نمیذاریم، که ترحم کسی رو جلب کنیم و کمک بخوایم، بلکه این ماییم که به این خونه و حضور در کنار این بچه ها نیاز داریم.
این بچه ها عین زیبایی اند و عکسشون رو به این دلیل میذاریم...
---
ما اعلام می کنیم که فال فروش سر چهارراه، دختر ماست، پسر ماست و به ترحم هیچ کس نیاز نداره... اون فقط و فقط به یه چیز نیاز داره... به عشق، به مهر، به محبت، به خواهری و برادری، به پدر و مادر، به من و تو، به ما، به برابری، به عدالت... و اینا همه اش در یک چیز خلاصه میشه: انسان عاشق.

(مرتضی کی منش)

نیایشی دیگر

تو را صدا می زنم. تویی که در جان منی. تویی که عاشق بودن با توأم. تویی که برای اثبات بودنت، هرگز به کتابی جز قلبم رجوع نکرده ام. تو را صدا می زنم که از رگ گردن دورتر نیستی و همواره درهای خوبی را به روی من گشوده ای. تویی که مرا برای این دنیا و بدی هایش نخواستی! تویی که مرا بی آلایش دوست می داری. تویی که مرا برای خیر و صلح مامور کرده ای و سال هاست در این تنگنای دنیا و در این سربالایی های عمر، ماموریتم را فراموش کرده ام.
تو را صدا می زنم ای آن که شناخته نمی شوی جز در دیدگان انسان های عادلت. تویی که عبور نمی کنی جز از دل مهربانان زمین. تویی که فریاد نمی کشی جز از حلقوم مظلومان و آزادگان. تو را صدا می زنم که نان مرا از گُرده جانم برداری تا جانم را یکسره در کار تو کُنم.
دعا چیست عشق من؟ آیا جز تسلایی است که تو به من می دهی با صدای خودم؟ آیا جز گفتگویی صمیمانه است میان تو و آن که به جانشینی تو قدم بر این خاک درد گذاشته است؟ نمی دانم از کجا بگویم ای زیبای من! دلم می خواهد از تو بگویم و در یاد تو غرق شوم. حس می کنم این روزگار دسیسه چیده است تا میان من و تو دیواری از جنس روزمرگی و عادت بسازد. دیواری که آجر به آجرش، بی ایمانی من است و گِلش، نا امیدی من. این دیوار چه بلند شده است عشق من! این دیوار از دیوار چین هم طولانی تر شده است. دلم می خواهد فریای بکشم که فرو بریزد این فاصله، این حجاب، این دیوار دوز ، این دیوار کلک!
تو را صدا می زنم ای صدای ناب لحظه های من! ای اشکی که بر گونه ام می دوی تا نپوسم! ای لبخندی که بر لبم می نشینی تا تسکین دل دردمندی باشم! ای دست پرمهری که مرا به کوچه های تاریک و بی محبت این شهر می بری تا در کنار دردمندانم قرار دهی تا از درد بی دردی، به بید نشیند خانه دلم. ای صدای ناب زندگی که در قلب کودکان بی پناه مرا صدا می زنی! دوست دارم تا ابد در کنار تو باشم! دوست دارم تا همیشه از آنِ تو باشم!
مرا ببخش، مرا ببخش اگر فکر طعام، مرا از اطعام بازداشت و ترس فردای خودم، امروزِ دردمندان را از یادم برد. مرا در دردهای مردمانت ذوب کن، با همه خودپرستی ها و افاده ها و سستی هایم!
این شهر بی تو مرا حبس می شود! مرا از چهار دیوار این زندان رهایی بخش! رهایی من در این روزگار اسارت، معجزه ای است که تنها از عشق برمی آید؛ و خدا می داند که تو تنها خدای منی، ای عشق!

(مرتضی کی منش، جمعیت امام علی (ع) تهران)

ادامه مطلب ...

.....

 

  هیچ عنوانی واسه این مطلب نتونستم انتخاب کنم ...


  حرف خاصی هم ندارم ، ینی حرف خاصی نمی تونم بزنم ...


  امروز یه عکس گرفتم ...


 از رامین ...



  اون خورده گچ ها که زیر پاشه ،  گچ نیست ! یخه !!!


  تمام کوچه یخ زده ، تمام کوچه !


     من رفتم دنبال بچه ها ؛ هیچ کدوم را درست نمیشناسم و خونه شون را درست بلد نیستم ، فقط خونه ی رامین را بلدم .


    رامین خیلی پسر خوبی هه ، بیشتر از بچه ها دیگه دوستش دارم ، اهل دعوا و زد و خورد و فحش دادن نیست  ؛ معمولا من با رامین میرم دنبال بچه ها ؛ جدیدا درسش را هم جدی گرفته و خوب به درس گوش میده .


   امروز هم خیلی دوست داشت بیاد کلاس ...


   ولی خب ، نمی تونست ...


   چون کفش نداشت !


   یه چند قدمی هم اومد ...


   رو همین برف ها ! پای  برهنه !


   ولی من برش گردوندم خونه .


   تو عکس داره میخنده ، چون فکر میکرد من میذارم  پا برهنه دنبالم بیاد و بیاد کلاس .


   بعدش مادرش را دیدم ، میگفت رامین گریه میکنه ؛ میگه مامان برام کفش بخر میخوام برم کلاس .


  مادرش میگفت نداریم بخریم ؛ داداش رامین (پوریا ) هم کفش های خاله اش را پوشیده بود ...


  یه جفت کفش پاشنه بلند زنونه !!!





جلسه خانه علم قلعه ساختمان ویژه معلمین واعضای قبلی


موضوعات و فعالیت های مورد بررسی

1) کارگاه یک ساعته روش تدریس برای معلمین با حضور یک خانم معلم

2) نیازسنجی و بررسی زمینه های فعالیت اعضا جدید

3)بررسی زمان و محتوای برنامه نهار دانش آموزان

مکان:دفتر جمعیت امام علی (ع) 

زمان:جمعه 8 دی، ساعت 8:30 الی 11

تعطیل (برف)2

تا صبح برف میومد، زمین ها یخ زده و خیابون ها پر از گل (مخصوصا اون محله که روزه روزش هم گل و شل بیداد میکنه) ، رفت و امد بچه ها ممکنه واسشون مشکلی ایجاد کنه ، بنابراین با توافق معلمین ، متاسفانه کلاس های امروز کنسل شد . 

  

 

برف بازی خوش بگذره !!!

مشهد شده عصر یخبندان

فک میکنید با این برف مشهد فردا بشه رفت خانه علم؟!

شده عصر یخبندان :))

البته عشق، برف و کولاک نمیشناسه 

فقط امیدوارم مشکل مسجد حل شه و خادم مسجد راهمون بده، وگرنه مجبور میشیم هیزم جمع کنیم و کلاس ها رو وسط کوچه بپا کنیم ! 

 

نظرسنجی در مورد قالب دوم وبلاگ خانه ی علم

!-- Begin WebGozar.com Poll code -->


راستش نظر سنجی قبلی را خیلی زود گذاشتم .


به هر حال ؛اون قالب عوض شد (چون بعضی ها گفتند مث کشتی نوحه ! )


به نظر شما این یکی چطوره ؟


هم میتونید ببا کلیک تو این نظر سنجی شرکت کنید ، و هم میتونید کامنت بذارید .



مسجد خانه خداست، و خدا، خدای همه ی بندگان!

مسجد خانه خداست، و خدا، خدای همه ی بندگان!

زمینش را، خورشیدش را، ابر و باد و بارانش را،

گل رز و کاکتوسش را،

کهکشانهایش را، نور زیر ماهش را،...

به همه هدیه کرده است!

زمانی یا شرطی برای هیچ چیزی قائل نشده است!

حتی عشقش را در وجود تمام موجودات قرار داده است!

حضورش را هم درهمین حوالی حس می کنم، درنزدیکی های رگ گردنم!

او می بخشد بی هیچ کم و کاستی، با افتخار هم می بخشد.

....

اما گویی من فراموش کار شده ام! ذهنم را، خاطرم را، چیزی پاک کرده است!

در هر هنگامه ای فراموشی با من همراه است.

در هر لباسی، در هر موقعیتی با من همراه است.

چه هنگامی که مدیری می شوم و چه هنگامی که خادم مسجدی می شوم!

....

به خانه خدا آمده ام تا پذیرای میهمانان او باشم، تا دوستانی جدید پیدا کنم، دوستشان بدارم و دوستم بدارند.

از کودکان استقبال کنم و همراه معلمانشان آن ها را در آغوش کشم.

برای آن ها مادری، مادربزرگی مهربان باشم!

نوه ام را برای بازی با آنها تشویق کنم، درهمه حال، درهر گذرگاهی!

آن ها را به اتاقی راه دهم که تمیز است وگرم، نه نمناک و سرد!

بر فرشی بنشینمشان که خودم یا نوه ام می نشیند، نه بر پلاسی!

....

عشقم را نثارشان کنم تا آن ها نیز عاشقم شوند، تا جهان بشکفد و نور زندگی درهستی جاری شود.

چرا که نیازمندم، نیازمندم چون خدا نیستم!

(دل نوشته ای خطاب به خادم مسجد خانه علم قلعه ساختمان، که امروز به جبر کودکانمان را به فضای مسجد راه نداد، و آن ها را رهنمون اتاقی کوچک، نمناک و بدون وسیله گرمایش کرد)

بی کلاس شدیم !!!

 

   امروز خانوم ایزدی (خادم مسجد) بالاخره کار خودشو کرد و ما را داخل مسجد راه نداد .

 

   چند روزی میشه خانوم ایزدی گیر های معنی داری میده ؛ دیروز هم روحانی مسجد با من صحبت کرد ، از حرف های روحانی میشد فهمید که چرا خانوم ایزدی نمیذاره کلاس ها تو مسجد برگذار بشه .

  

معلوم شد خانوم ایزدی میخواد برای اینکه اجازه بده کلاس ها تو مسجد برگذار بشه ، یه پولی از ما بگیره .

 

روحانی مسجد به من گفت : از نظر مسئولین و بزرگان مسجد ، هیچ اشکالی نداره که کلاس ها تو مسجد برگذار بشه ، فقط شما باید خانوم ایزدی را راضی کنید !!!


گفتم : یعنی یه پولی چیزی بهش بدیم؟


گفت : هرجور خودتون میدونید ! باید راضیش کنید تا اجازه بده .

 

این درِ اتاقی هست که از این به بعد کلاس های ما اونجا برگذار میشه !!!

 

 


یه اتاق یه گوشه مسجد بود ، گفت برید اونجا کلاستون را برگذار کنید .



این هم داخل اتاق !

 


امروز من رفتم دنبال بچه ها، عمدا همه شون را صدا نکردم تا کلاس خیلی شلوغ نشه و تو همین اتاق

کوچیک بشه کلاس برگذار کرد ؛ ولی باز هم اصلا راحت نبودیم .


اگه همه بچه ها بیان کلاس !!! ...

 

بیش از 20 نفر دانش آموز ؛ و 3 چهار نفر معلم تو یه اتاق 3در4 !!! ...

 


به نظر من اصلا امکان نداره بشه این کلاس ها را اینجا برگذار کرد.


اتاق واقعا کوچیکه ، بخاری نداره (جا بخاری داره ، ولی بخاری نداریم که نصب کنیم ) .


دیوار ها و کف  اتاق به شدت نم داره !!!


فرش درست و حسابی هم نداریم پهن کنیم . مجبوریم از همین فرش ها استفاده کنیم .


برای حل مساله ی مکان ؛ باید یه جلسه تشکیل بشه و همه ی اهالی خانه ی علم ؛ باهم مشورت کنند و یه راه حل درست و حسابی پیدا کنند .


فکر نمیکنم جایی بهتر از این مسجد برای تشکیل کلاس ها پیدا بشه.


امیدوارم زود تر بتونیم این مشکلات را حل کنیم .

----------------------------------------------------------------------------

در ادامه :

1) تو تعمیرگاه دیدم با اجاق معمولی یه بخاری درست کرده بودند !

اگه بخاری جور نشد ، مجبورم خودم دست بکار بشم و یه بخاری درست کنم !

 

 

 

 

 

 

بازم ابولفضل

امروز واسه خاطر اینکه خاله مهتاب نیومده بود من با گروه پیش دبستانی ها کار کردم. 

یک شعر حفظ کردیم 

وقتی زمستون می یاد یخ میزنه خیابون       مثل گلای سفید برف میاد از آسمون 

صدای باد و طوفان تو کوچه ها میپیچه          قار و قار کلاغها تو گوش ما میپیچه 

درختای خشک و زرد از ترس باد میلرزند        پرنده های کوچک از تاریکی میترسند 

خورشید گرم و روشن قایم میشه تو ابرا        یخ میزنه ستاره تو آسمون شبها 

هیچ کدوم از بچه ها نتوانستند مثل ابولفضل شعرو حفظ کنند البته یکی از بچه هایی که تازه اومده بود که اسمشم خاطرم نیست حفظ شده  بود اما نه به خوبی ابولفضل. 

امروز کاملا به حرف یکی از استادای زبان رسیدم 

(خیلی سخته و باید حواست بسیار جمع  و کاملا مسلط باشی تا بتوانی به بچه هایی که بار اول گفته ی تو رو حفظ میکنند مطلبی رو درست یاد بدی) 

امروزم من چند باری گفتم(صدای باد و بارون میپیچه تو کوچه ها) و به سرعت اصلاح کردم اما ابولفضل تا آخر هی جابه جا میگفت مثل بار اول من. 

آخرش تصمیم گرفتم از روی کتاب بخوانم 

وقتی میگفتم کی یاد گرفته بخوانه و ابولفضل میخواند موقعی که یک قسمتشو فراموش میکرد و من باهاش میخواندم میگفتش نه تو نخوان 

وقتی هم گوش نمیکرد ازش خواستم موقعی که دوستاش میخوانند اشتباهاشون رو بگیره 

و وقتی که من وظیفه ی اونو انجام دادم بهم تذکر داد که این مسولیت منه 

و آخرش رو هم که عمو مسعود گفت 

موقعی که با خواست خودش واسه بقیه خاله ها و عموش شعر رو خواند 

بی نهایت ذوق زده شده بود

یک چیز دیگه  

موقعی که رفتم کلاس یکی از بچه ها چشمامو میخواست بگیره که واسه خاطر عینکم دستش رو گذاشت رو گونه هام با این حال نتوانستم ببینمش و فکر کردم امیده 

علی بود یکی از بچه ها که فکر کنم همه ی خاله ها دوستش دارند 

واقعا دوست داشتنی اند

ابالفضل


برای چندمین بار این بچه منو اینوجور    کرد !!!


امروز بعد از کلاس وقتی ما داشتیم در مورد گروه بندی بچه ها صحبت میکردم ؛ اومد و یه شعر خوند .


شعری که چند دقیقه پیش خاله زهرا بهش یاد داده بود !!!


تو اون شلوغی حفظ کردن یه شعر  ، اون هم تو اون زمان کم ؛ نشون دهنده ی هوش و استعداد این بچه است ...


از من تو اون کلاس میپرسیدن اسمت چیه ؟ بس شلوغ و پرسر و صدا بود اشتباه جواب میدادم !!!


ولی اون بچه واقعا راحت شعر حفظ میکنه !!!



(حیف شد ، نتونستن عکسش را بذارم ؛ ولی تو فیس بوک خانه ی علم هست میتونید ببینید .)

پله پله تا...

رامین یکی از بچه هاست که سه ماه پیش که کلاسها شروع شده بود خیلی نمی تونست با بچه ها ارتباط برقرار کنه حتی خیلی از مفاهیم رو نمی دونست چند جلسه ای باهاش رنگها رو تمرین کردیم  تو الگو یابی هم خیلی مشکل داشت راستش بعضی وقتها حتی نا امیدم میکرد 

گذاشته بودیم تو گروه پیش دبستانی ها ُامروز خانم مولایی گفت رامین تو گروه شما باشه 

کتابو باز کردم یه تمرینو براش توضیح دادم ازش خواستم انجام بده باورتون نمیشه  

با چه دقتی تکلیفشو انجام میداد هر یه تمرینی که انجام میداد میگفت خانم خانم درسته؟

وبعد که من میگفتم افرین درست انجام دادی کلی ذوق میکرد از شدت خوشحالی مدام میپرسید برم به خانم مولایی نشون بدم. وقتی کتابشو برد خانم مولایی هم خیلی تعجب کرد

یاد حرف یه معلمی افتادم که میگفت< من تو کلاسهام نگاه میکنم کدوم بچه ها با استعدادند وقتم رو ی اونها میذارم بقیه رو رها میکنم به حال خودشون>امروز با خودم فکر کردم اگه ما هم این کارو میکردیم امروز نمیتونستیم این برق رو تو چشمهای رامین ببینیم

فقط کاش یه عکس از کتاب رامین میگرفتم تا شما هم مثل من کیف میکردید

ادامه مطلب ...

مسابقه بُکس ! (پلی برای صمیمیت )

خاله ثمین و عمو مسعود رفتن دنبال بچه ها تا بگن خواب بسه پاشین بیاین مدرسه (خواب مجاز از فروش ، مصرف ، و کلهم فعل های مربوط به مواد ! ) 

و من مثل اغلب اوقات ترجیح دادم توی مسجد بمونم ، هم اینکه بچه ها نباید تنها میموندن (احتمال گیر های مضاعف خادم مسجد)! از طرفی ارتباطی که قبل از شروع کلاس با بچه ها برقرار میشه ، اعم از چطوری خوبم و این حرفا ! و از اون مهم تر پرسیدن در مورد خانوادشون (البته خیلی غیر مستقیم) ، بسیار موثره . 

 

امید طبق معمول شیطونی میکرد (کلاه  کاسکت عمو مسعود رو برداشته بود :دی) ، داشتم با تک تکشون حرف میزدم، بخصوص با فاطمه که امروز داداش کوچیک ترشو اورده بود که به من نشون بده که بگم میتونه بیاد یا نه ـفاطمه تازه اومده ، به مادرش ۲۰ ماه حبس خورده که نزدیک یک سالش گذشته و توی این مدت هم بچه ها ندیدنش_ احساس میکنم توی همه ی دانش اموز ها فاطمه نیاز به مراقبت ویژه تری داره (از نظر احساسی و تامین محبت) ، نمیدونم یه دختر ده ساله چه جوری میتونه نقش مادری و بازی کنه که خودش مادری بلد نبوده ! شخصیت آرومی داره ، اومده که واقعا درس یاد بگیره! خدارو شکر از همون روز اول (دو جلسه قبل) ، صمیمیت بسیار خوبی باهم داشتیم ، و فک میکنم یه کوچولو وابستگی ایجاد شده که سعی میکنم مهارش کنم تا ضربه نبینه (از طرفی دلمم نمیاد ) ، با این حساب فاطمه الان تو کلاس خاله زهراست و هر از چندی میاد میگه خاله میشه منم بیام پیشِ تو !  تو این فکرم که بره تو کلاس عمو مسعود (خوشبختانه مسعود داره خیلی خوب پیش میره و حیفه که فاطمه توی کلاسش نباشه)

 

مشغول حرف زدن با بچه ها بودم که خانوم ایزدی(خادم مسجد) اومد، یکم نق زد مبنی بر اینکه کی توی حیات تُف کرده ! من به عنوان معلمشون از طرف بچه ها قول دادم که دیگه این کار تکرار نشه ! خانوم ایزدی که رفت (سکوت) بچه ها یکی یکی گفتن خاله به قرآن ما نبودیم و این حرفا ! دیگه کشش ندادم و گفتم باشه هرکی بوده لطفا دیگه تکرار نشه !   

 

یکم که گذشت علی گفت خاله یه چیزی میشه بگم (علی، علی رغم شیطونی های خاصش ، پسر بسیار حرف گوش کنیه (معرفت بسیار بالا )، گفتم بگو، گفت میشه منو امید مسابقه ی بکس بدیم ، با تعجب پرسیدم بکس؟! مگه بلدین ؟! گفت اره خاله فلان و فلان و فلان ، یه نگاه تامل برانگیز به سمت حیاط (اتاق خانوم ایزدی) انداختم که علی گفت خاله مواظبیم دیگه ! گفتم خیله خب ! فقط تایم سی ثانیه ای ، خانوم ایزدی هم که اومد انگار نه انگار که مسابقه بوده ! امید با اون همه پرخاشگریش پیشنهاد داد یکی وایسه نزدیک در که اگه خانوم ایزدی اومد سریع خبر بده !!! زهرا یه کتاب علوم از تو کمد برداشته بود و  واسه خودش داشت نقاشی میکشید ! و کتاب و به کسی نمیداد ! (البته منم تلاشی واسه گرفتنش نکردم)

خلاصه رفتیم پشت پرده (مسجد قسمت خانوم ها) ، یه فرش دو در سه رو انتخاب کردیم به عنوان رینگ ! با اوکی دادن من شروع شد و تا جای که جا داشت همو زدن ! علی فقط بکس بود اما امید نامرد لگد هم میزد ! خلاصه سه تا تایم رفتیم و هردفه بهشون میگفتم فقط مسابقه است! لطفا همو نکشین و بدون خون و خونریزی باشه (از اون طرف هم به علی یاد آوری میکردم که یه استقلالی نباید ناجوانمردانه بازی کنه) به امید هم به روش خاص خودش میگفتم ! 

 

ملیکا (دم در وایساده بود)، جیغ زد گفت داره میاد داره میاد(منظورش خانوم ایزدی بود!) ، امید و علی خیلی تعجب برانگیز وسط تایم سوم دوییدن طرف من نشستن ، بقیه بچه ها هم دورم حلقه زدن ، زهرا دویید کتاب و داد به من گفت بخون بخون!) ، نمیدونم شاید این لحظه رو فقط کسایی بتونن درک کنن که با اون بچه ها بودن ؛بچه هایی که خواهر خودشون و تا حد مرگ میزنن با این توجیه که خواهر خودمه ، بچه هایی که از کوچیکی تو مواد غرق شدن ، نمیدونم ولی این حس قشنگ بود، فوق العاده بود که همه شون برای شاید 30 الی 40 ثانیه انقدر اروم شدن که ... ! اینکه اونا تونستن درک کنن که من اونجام چون دوستشون دارم چون به فکرشونم و اینکه خانوم ایزدی ممکنه عصبانی شه و کاری کنه که ما دیگه نتونیم بریم اونجا ، فوق العاده لذت بخش بود ، برای اولین بار دیدم و لمس کردم که این بچه ها مفهوم اتحاد و فهمیدن.  

  

 

دیگه کم کم عمو مسعود و خاله ثمین و بچه های دیگه اومدن؛

و این بُکس رازی شد بین من و بچه ها 

ادامه مطلب ...